نوشته آخر

آخرين نوشته خانه دوست دات پرشين بلاگ دات کام

دو هفته گذشت و يک فصل از سال هم به سر اومد..پاييزي که من هميشه مثه يه بانوي مقدس بهش عشق مي ورزيدم.....حالا بايد يک سال ديگه بشينيم و از سحر و جادوي ملکه زرد رنگ عشق سخن بگيم......از نگاه ها و برگ ها..از رنج هايي که با بوي خوبش برام همشون يه آزمايش ميشد و از زيبايي تموم نشدنيش که منو هميشه تا اعماق وجودم راهنمايي مي کرد....پاييز رفت و اجاره خونه ما هم سر اومد .....حالا خبراي خوبي که گفته بودم.....

خانه دوست تمام خاطرات خوبي که از پرشين بلاگ داشت رو براي هميشه گوشه دلش مي نويسه..شايدم يه روز بازم اينجا نوشتم...اما حالا خونه ما خودش صاحبخونه شده...حدس نميزنيد نه؟......خوب خبر اينه که خانه دوست دات کامي شده و از اين به بعد ديگه اونجاست که نوشته ها مي آن:

http://khaneyedoost.com

سرانجام نيما رفت و يه خونه نقلي کوچيک واسه خانه دوست پيدا کرد......خيلي خوشحال شدم اما وقتي ياد گذشته ها و اينجا افتادم دلم گرفت..منو ياد رفتن پاييز انداخت ...من اينارو هر دو خيلي دوست دارم...اما از اين به بعد تو خونه جديد منتظر همتون هستم...دلم مي خواد که تا هميشه خدا با شما ها باشم......با مهران....عليرضا....ستاره..حامد..بابک.....ساره.....و گلوريا......حالا ديگه من يه حس قشنگ دارم ...دلم براي اينجا تنگ ميشه ..اما در و ديوار اون خونه رو هم شبيه به اينجا درست کردم....منتظر همتون هستم ...از اين به بعد اونجا.....تو اين مدت اتفاقات زيادي افتاد..گاهي وقتا دلم گرفته و بعضي وقتا باز باز بود..اما هميشه ياد بوي خوي بلاگ هاي شماها بودم.....دلم براتون هوارتا تنگه......هوار تا.....پس بدوييد و بيايد اونجا ..الان:خانه دوست دات کام

برات گريه کردم....ميدونم من و تو روزاي زيادي رو با هم سپري کرديم اما خوب هر کسي يه جايي نو ميشه..ميدونم دلت خيلي ميگيره چون که ديگه نوشته هاي من نيستن تا مرحم اشکات باشن....اما کلي خاطره..کلي نوشته و کلي حرف دوستام رو اينجا برات به يادگار ميذارم تا هر وقت که هميشه است دلت گرفت بخونيتشون و بازم از کهنگي نو بشي.....منو ببخش اما وقت رفتن بود..تو هم اونجا تو خونه خودم بهم سر بزن.....شايدم بازم اومدم و طاقت نياوردم و نياوردي...اما تا هميشه عاشقتم و دوستت دارم خانه دوست من ...خانه دوست من تو پرشين بلاگ.....فداي تو.نيما

  
نویسنده : نيما ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢


زمستون زيبا و کلی خبر

سلام!

خانه دوست تو يه مسير تازه....

 

دو هفته هم سپري شد و زندگي مسير يکنواخت خودش رو طي کرد.....بعضي جاها سنگ ها رو هم از مسيرش پاک کرد و خيلي وقتاهم ما رو سپرد دست حوادث و آبشار هاش.....و من مثه هميشه به قشنگي هاي پشت غروب نگاه ميکردم.....کلمات آب را ميديدم و خنکي پاييز را با نوازش دستانم تا ته صورتم  ميکشيدم....خوب ميفهميدم که زندگي يعني چکيدن ..دويدن و خدا کنه رسيدن....حالا ديگه خانه دوست ما داره يه خانه دوست واقعي ميشه براي خودش..داره بزرگ ميشه و لوازمش هر روز ساده تر و تکميل تر ميشه....توي همين هفته ها احتمالا اگه همه چي خوب پيش بره کلي نامه مي آد تو صندوقش وهر کدومش نامه تبريک و شاد باش خواهد بود.....من هم از صميم دلم منتظر حرفاي قشنگ شماها هستم......زندگي من اينجا به خوبي تمام در جريانه...

يه کم درباره نيما:

خانه دوست ، خانه دوست مي شود......تا حالا زياد از روزمرگي هام ننوشتم .چي ميکنم و داستان از چه قراره ..خوب من تا يکي دو ماه ديگه منتظر يه عالمه خبر خوبم و مي خوام خوشحال خوشحال باشم......اين هفته اتفاق بزرگي براي من مي افته و بدونيد که خوبه و شيريني همتونم محفوظه!....بعد امتحاناي اين ترم که تقريبا اواسط بهمن ميشه خبر خوب دوم هم به همه ميرسه..اميدوارم همتون خوشحال بشين.....فقط خدا کنه من امتحانمو خوب بدم و..چون با خودم عهد کردم اگه حتي اين ترم آخرين ترم باشه (به فرض تقريبا محال) من درسامو خوب خوب خوب بخونم و نمره عالي بگيرم از همشون.......دلم برا روزاي گذشته حسابي تنگه..اما روزاي خوبي هم در راهه..اينو ميدونم .....برا شما ..برا تو.....برا من..برا ما...پس به جاي غم و غصه خوردن يه کمي هم به هم عشق بورزيم..به بابا ..مامان.....دادشا و خواهرامون.....ميدونم که تو اين مدت چه جدايي ها که اتفاق نيافتاد....من گريه ها رو ديدم .دوست داشتم داد بزنم و بگم روي من به عنوان يه سنگ صبور حساب کنيد...چند بار منم اشکامو نثار کردم ....خوب اما دوست دارم حالا يه کمي هم سياوش گوش بديم که ميگه زندگي يعني چکيدن هچو شمع از گرمي عشق حالا که سال ميلادي هم داره نو ميشه پس ما هم نو بشيم نه؟

زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق

زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

و اينش خيلي قشنگ:
مي توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن..... مي شود اندوه شب را از نگاه صبحفهميد ....بودن اما ساده بودن اينم حرفيه که بوي بارون پاييز ميده...يکي از قشنگترين هاي زندگي...ميتوان در گريه ابر با خيا غنچه خوش بود...زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود....

يه حسي به من نويد ميده که زندگي روزيبا مي بينم......با يک دنيا عشق.....منتظر پست بعدي من تو اين هفته باشين...چون خيلي مهمه به نظر خودم....

پس يادتون نره که همه غم و غصه هاتون رو حداقل تو اين يه هفته بذارين کنار.......نيما.

 

  
نویسنده : نيما ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢